در فصل تو کوتاه درنگی داریم
راه است درازو پای لنگی داریم
باید برویم بادها منتظرند
همچون دل غنچه وقت تنگی داریم
از تو فقط خاطره ای دور دست
مانده است:
خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
مثل باد
خاطره ای که همه تکه هاش
کم کم از هم گسست
در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها
در باران رد شدی
-وقتی توفان نشست-
بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست
سهیل محمودی
پادشاه و دیکتاتور از
پادشاه و دیکتاتور
پادشاه و دیکتاتور اسپانیا که فوت کرد،پسر بزرگش«آرتور»که ولیعهد بود،به پادشاهی انتخاب شد و چند روز پس از خاکسپاری پادشاه ظالم،مراسم تاج گذاری شاه جدید برگزار گردید.سپس بنا بر سنت قدیمی دربار،مراسم تقدیم هدیه به پادشاه شروع شد.مراسمی که طبق سنت در بار اسپانیا،تمام افراد شاغل در قصر- از مشاور پادشاه، وزرا و کارکنان قصر گرفته تا آشپز و کادکنان ساده ای که در آنجا کار می کردند- هدیه ای هر چند کوچک و ناچیز به پادشاه جدید می دادند.«آرتور»روی تختش نشست و طبق سلسله مراتب، هدیه دادن از شخص مشاور شروع شد تا وزرا و...سرانجام نوبت رسید به آخرین نفر که کسی نبود جز باغبان پیر و قدیمی قصر که سالها در دربار پدر«آرتور» نیز همین شغل را داشت.باغبان پیر آمد و به شاه جدید تعظیم نمود و کیسه ای بزرگ تقدیم او کرد.«آرتور»آن را باز کرد و با حیرت چند جمجمه را که داخل کیسه بود دید و از باغبان پرسید:«اینها چیست؟این چه هد یه ای است؟» باغبان پیر به آرامی می گفت:«اینها نمو نه ای از هزاران جمجمه و استخون های افراد بی گناه است که توسط پدر شما به ناحق کشته شدند.این هدیه را تقدیمتان کردم تا تکلیف خود را با حکومت روشن کنید!» «آرتور»جوان سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. پائولو کوئیلو
فرشتگان نگهبان بر روی زمین،برای خداوند از مردی به نام«اولینوس»که در امپراتوری قدیم روم زندگی می کرد خبری بردند به این مضمون که«اولینوس»مهربان در همه 47 سال زندگی اش نه به کسی بد کرده و نه هیچ گاه نا امید و گرسنه ای را از خود رانده است،او آنقدر خوب است کهتقاضا می کنیم او را قدرتی ما فوق انسان های دیگر عطا کنید...
پروردگار پذیرفت و فرشته ها به سراغ مرد رفتند و به او مژده دادند که:«اگر بخواهی صاحب قدرت شفا دادن خواهی شد.»اما«اولینوس»نپذیرفت:«نه این قدرت را باید خداوند داشته باشد که بر تقدیر انسانها نیز آگاه است!فرشته ها گفتند آیا می خواهی کلام سحر انگیز به تو داده شود تا گناه کاران را به راه راست هدایت کنی؟ «اولینوس»باز هم مخالفت کرد:«من در آن اندازه نیستم که وظیفه ی پیامبران بر دوشم باشد!»فرشته ها با ناراحتی گفتند:«اما تو نباید رد احسان کنی،لا اقل چیزی از خدا بخواه تا ما پیغام تو را برسانیم،«اولینوس» فکری کرد و گفت:«از خداوند می خواهم واسطه ی برکات او باشم،بی آنکه خود مطلع شوم،چرا که می ترسم دچار غرور و خود پسندی گردم.»
فرشته ها رفتند و برگشتند و گفتند:«خواسته ات بر آورده شد،اما چون قرار گذاشتی خودت هم ندانی،چیزی از ما نخواهی شنید!»
«اولینوس»شکر گذاری کرد و رفت.از آن پس و به امر خداوند،از هر کجا که«اولینوس»مهربان رد می شد به فاصله ی چند دقیقه،بیماران شفا می یافتند و زمین حاصلخیز می شد و...، اما اولینوس هرگز دچار غرور نشد!
اتفاقی اساطیری
بوی پیراهنی در راه است
بوی مخمل عصرهای سپید
اقتدار پیوند
تابوت خاطرات منجمد را به قیچی باد می سپرد
و ما پشت تنها ترین لبخند
با حضور آخرین عابر
از کوچه های شب می گذریم
آه چه لطفی دارد!
آخرین جمعه فصلهای اندوه
وقتی
زمین خستگی اش را تشییع می کند
پیرزنی مسیحی و خدا شناس در دهکده ای زندگی می کرد که ارباب آنجا مردی کافر و ظالم بود و به همین خاطر از پیرزن خوشش نمی آمد و هر روز او را آزار می داد.تا اینکه یک روز پیرزن مسیحی از رفتارش
چنان به تنگ آمد که او را نفرین کرد:«امیدوارم قرص و دارو از دستت نیفتد.»وعجب بود که مرد ظالم از فردای آن روز به بستر بیماری افتاد و حالش بد شد.خانواده مرد ظالم به او گفتند برود و از پیرزن حلالیت بطلبد،بلکه بهبود پیدا کند،مرد هم که از مرگ هراس داشت همین کار را کرد و از پیرزن خواست که او را حلال کند.پیرزن مومن هم دست به آسمان برد و گفت:«خدایا از گناهان وظلم های این مرد گذشتم.»اما حال مرد بهتر که نشد هیچ،بدترهم شد،به گونه ای که کم کم رو به مرگ می رفت.خانواده او بار دیگر به سراغ پیرزن رفتند و گفتند:«شاید تو واقعاً از او نگذشته باشی که هنوز مریض است.»اما پیرزن سری تکان داد و گفت:«خدا می داند که من او را حلال کردم،مشکل از خود اوست که خودش هنوز قلباً از من متنفر است.»
به گنجشک ها سپردم
هوای دلتنگی ات را داشته باشند
تا خورشید آنقدر به تو
وبهار نارنج بتابد
که شکلتان کنار هم مو نزند
هوای چشمهایت را
به بادبادکی بازیگوش چسباندم
تا همیشه گونه هایت را
به مهمانی ایرها ببرد
برای موهایت
همه پرها دست به یکی شدند
تا ناز بالشت
پر قصه های منطق الطیر شود
لبخند بزن
خاطره لبخندت
در آواز راز های جهان
برهنه می دود...
ملکی
راستش این بازی از یه دعوت شروع شد. دعوت کنندشم مهدی بود. حالا این که بازی چیه؟ اعتراف بازیه. اعتراف به هر چی که قابل اعتراف باشه. از انجایی که احترام به دعوت کننده این بازی جزء خیلی واجبات بود منم پذیرفتم. اما توی این بازی شما هم شرکت دارید خب به خاطر اینکه هر اعترافی اعتراف می اره. وقتی من به یه چیزی اعتراف می کنم یا تصدیقش می کنید یاردش این طوری که شماهم اعتراف می کنید. راستش تاحالا به اعتراف فکر نکرده بودم حالا که فکر می کنم می بینم که اعتراف کردن واقعا سخته. بعد از کلی فکر کردن نظرم به چندتا جمله جلب شد که واقعا خالی از اعتراف نبودن اعتراف به اینکه با خوندن این جملات به چیزایی اعتراف می کنیم که حتی تا الان به انها فکر نکرده بودیم . اینم یه نوعشه .
ای مردم از خدایی بترسید که اگر سخنی گویید می شنود و اگر پنهان دارید می داند."حضرت علی «ع»"
مقتضای فطرت اولیه ی انسان گناه نیست گناه انفجاری است که بر اثرعارضه هایی پیدا می شود."شهید مطهری"
خوشبختی به افراد قانع تعلق دارد." ارسطو"
یگانه موجود ترسناک در جهان خستگی است."اسکار وایلد"
آن چه امروز ثابت می شود زمانی تصور شده بود."ویلیام بلیک"
وفاداری بیش از پول ارزش دارد."ضرب المثل فرانسوی"
بادانش فروتن شوید با بخشش قدرتمند."ژوزف"
تعلل آرزوها را زیاد و گاهی خاموش می کند."توماس فولر"
هنگامی که زاییده شده ای هیچ نداشته ای و هنگام مرگ نیز جهان را بی چیز ترک می کنی."وین دایر"
تو همانی که می اندیشی.
هر واقعه به صورت رویاست آن گاه اتفاق می افتد."آنتونی رابینز"
به نرمی سخن گفتن آسیبی به زبان نمی رساند."جرج هربت"
به تعداد انسانها راه حل وجود دارد.
اشک ترجمان کمال انسان است در غم وشادی!
آنان که فقط دنیای خود را می آرایند بی هنرانی هستند که تنها قفس خویش را زیبا می کنند.
زندگی بی هیچ نمی ارزد اما ارزش هیچ چیز به اندازه زندگی نیست. "مالرو"
تصور قوی از هر پدیده ای آن را ایجاد می کند."مونتین"
آدم تا نفس می کشد نباید نا امید باشد."اراسموس"
هرگز دقیقه ای از عمر خود را در اندیشه ی کسانی که دوستشان نداری تلف نکن!"دیل کارنگی"
برای موفق شدن مرزی در بی باکی است که باید به آن رسید اما از آن عبور نکرد." رومن رولان"
زمین با هزار زبان خدا را ستایش می کند."کالریج"
انسان درستکار شاهکار خلقت است."الکساندر پوپ"
صدقه پاکی دل را نشان می دهد نه دست ها را."جوزف ادیسون"
خوش گمانی(مثبت اندیشی) مایه آرامش دل و سلامت ایمان است."حضرت علی «ع»"
بد گمان کسی هست که فکر می کند همه ی مردم دنیا به بدی او هستند.
خانه خوشی را باید ساخت نه اینکه خرید."جویس می نارد"
در آخر این بازی مثل هر بازیه دیگه ای قانون داره . اطاعت از قانونم که واجبه قانونشم اینه که باید دو نفر به این بازی دعوت بشن ومنم دراینجا از همه می خوام که توی این بازی شرکت کنن.